
تا چند ماه پیش وقتی نگات میکردم تنها چیزی که میدیدم یه انسان مغرور و سرد بود !یه آدمی که سلام نمیکرد , خداحافظی نمیکرد ...یه موجود دوست داشتنی دست نیافتنی :)کسی که وقتی بهش فکر میکردم میگفتم : فاک من چطور حتی باهاش یکم خودمونی بشم ؟فقط ...نمیدونم چی شد ولی بعد از یه مدت گرم شدی ...خیلی بی دلیل بهم گفتی دوست دارم ...بی معنی بوده شاید ولی تو بهم گفتیش :)من حتی نمیدونم دلیلت از این حرف بهم چی بود؟ هر چی بوده من خوشم اومد... طوری که میگم چییییییی؟ واااااااااااات ؟بعد تنها چیزی که از دهنم میاد بیرون منم همینطوره ...احمق... من احمقم... اون لحظه باید میگفتم چیییییییییییییییییییییییییی؟ عشقمممممممم من خیلی وقته دوست دارم ... ولی نگفتم چون من یه درونگرای مغرورم که هر دفعه ابراز احساس کردم بقیه آدما ا...
ادامه مطلب
دست به دامن" خدا " که میشوم چیزی آهسته درون من به صدا درمیاید "نترس""نترس" ... ازباختن تا ساختن دوباره فاصله ای نیست بهرام نوشت : غلط است این تفکر که بپنداریم زندگی میگذرد بپذیریم عزیز زندگی می ماند " من و تو" میگذریم...
ادامه مطلب
این نیز بگذرد مثل همه ی اتفاقات خوب و بد زندگی مثل همه ی دوست داشتن هایی که در ته صندوق خاک خورده ی زمان مخفی ماند و هیچ کس نفهمیدشان بهرام نوشت : روز گار عجیبی شده حتی وقتی میخندیم منظورمان چیز دیگری است ...
ادامه مطلب